حماقت

خرید بک لینک

وقتی من با احساس پوچم

میان تاریکی هولناک اتاقم دست و پنجه نرم می کردم

عقل پشت در معطل مانده بود

به امید آن که ورق حماقت را پاره کنم

و احساس لجام گسیخته ام را از نو رام کند..

اما من آنچنان چموش شده بودم

که مجالش ندادم..

اینک به خودم آمدم

این بار خودم را میان گودالی یافتم

تنها..

بی هیچ دستی که بلندم کند

بی امید به رهایی

و بی باور به حیاتی تازه..

گودال سرد بود و عمیق..

عمیق به عمق حماقتی که هر روز سر می کشیدم

و شبانگاه با استحمام در لیوان این حماقت جنون انگیز

به خواب می رفتم..

دلنوشته هایم را با دل نوشتم ...

ما را در سایت دلنوشته هایم را با دل نوشتم دنبال می‌کنید

برچسب: حماقت, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:15

صفحه بندی