مگر می شود شوری
به جز تو در سرم باشد؟
مگر می شود یاری
به جز تو در برم باشد؟
مگر می شود باشی
شوم محتاج درمانی؟
چونی که در خیال ظاهر
ولی ز دیده پنهانی
مگر می شود با تو
شوم دچار بیماری
گذشتی از من و هر شب
شدم اسیر بیداری
مگر می شود عشقی
به جز تو مستی ام آرد؟
نبودی و ندیدی تو
ز دیده خون می بارد؟
مرا اسیر خود کردی
فکندی در دلم آتش
مگر می شود اکنون
نبخشی مرهم و آبش؟
گره بزن به پود من
جدا مشو ز تار من
مگر می شود رویت
کنی دوباره سوی من؟
بیا و جان من بستان
ولی بمان به بالینم
مگر می شود آیی
ببینی حالِ غمگینم؟
مگر مگر مگرهایم
نمی شود تمام انگار
بیا و مرهمی بگذار
بر این زخم های بسیار...

ما را در سایت دلنوشته هایم را با دل نوشتم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20