چند حکایت بکنم از حال بیمار دلم
کو نگارم تا بخواند رمز و اسرار دلم
هر سحر می گذرد قاصدکی از این جا
می نویسد شرح حال سر بر دار دلم
به سرم می زند زین شهر بروم
تا بجویم رد و نامی ز دلدار دلم
لیک ندارم پای رفت و به ناچار هنوز
می شوم خم زیر زور لج و اصرار دلم
این چه حالی است، چنینم مجنون
خلق نبیند غم من، رنج و ادبار دلم
عقل می گفت که مشو غره ولی
شدم و حال ببینید که بدهکار دلم
هیچ هیچم من و جانی نماندست دگر
رنگ پریده ز سرم، تن و رخسار دلم

ما را در سایت دلنوشته هایم را با دل نوشتم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9