فصل سردی نبود
نه شب ها
و نه روزهایش
فقط اینطور به نظر می آمد که هوا سرد شده است
آن هم فقط به نبودنت مربوط می شد
فندکی درآوردم
سیگارم را روشن کردم
اکنون هرم نفس هایم را که
پیش از این از نگاهم دور مانده بود
بهتر حس می کردم
متوجه شدم سخت نفس می کشم
نمی خواهم بگویم
ولی این فکر از سرم گذشت
که این هم به تو مربوط می شد
وقتی اولین ستاره که نوید شب را می داد، طلوع کرد
به خودم آمدم
شاید باور نکنی
این که خیالاتم گذر زمان را به بازی گرفته بودند
به تو مربوط می شد
سیگارم به انتها رسیده بود
به اتاقم برگشتم
روی تختم نشستم و
خودم را پرت کردم در آغوش خاطراتم
اما هر چه دستم را دراز کردم
نتوانستم دوباره لمسشان کنم
چه بگویم...
شاید این که دستم از همه چیز کوتاه مانده بود
باز به تو مربوط می شد..

ما را در سایت دلنوشته هایم را با دل نوشتم دنبال میکنید
برچسب: مربوط, نویسنده: بازدید: 5