تو که می دانی چه می آید بر سرم
باز گویی می روم
باز گویی نیست غمی
اندر احوال تو، مرا
خب نگارم گو چرا
گو چرا
بر تنم آتش می افشانی
مرا محبوس کنی
در کنج زندانی
که رهاییدن نباشد
در پی اش
گو چرا
بر سرم ریزی
محنت فرقت
مگر من نبودم
کز هم گسستم تار و پودم
تا بروید در دلم
از مهر تو شاخه گلی
مگر تو نبودی
که وزن دادی به شعرم
لطافت بخشیدی به این تن
مگر من نبودم
هر شب از تو
خط ها نوشتم
از حضورت
سطرها سرودم
تا بیایی
تا بمانی
مگر تو نبودی
زمزمه کردی
طنین عشق را
تا نشیند بر تنم
آن چنانک هوش من از سر رود
غیر تو از سر رود
حال من خوش تر شود
مگر "من" نبودم
"تو" نبودی
"ما" نبودیم؟!
