وقتی که تو نغمه هایت را
در گوش باد زمزمه می کردی
این سوی شهر
من لا به لای دلنوشته هایم
دست و پا می زدم
وقتی آرامشت را به ظرف های خالی
دست فروش های چشم انتظار چهار راه هدیه می دادی
من در کنج ویرانه ام
با هُرم جوهر خودکارم می سوختم
وقتی انگشتان غریبه ها
آشفتگی را بر تن گندم زار موهایت می انداخت
من در میان دفترم خوشه های شعر را آتش می زدم
تو دیدی آسمان شهر را دود گرفت
ولی پنداشتی که شاید خانه ای آتش گرفته باشد
بی خبر از آن که حرمت شکنی ات
دارایی ام را به آتش کشید..

ما را در سایت دلنوشته هایم را با دل نوشتم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5