
صدایم را با مرگ آمیختم این بار با مرگی نو مرگی از جنس سکون.. سکوت.. و از جنس خاموشی... از جنس زوال بی پرده ای که دنیایم را به قهقرا می برد و رویایم را به گورستان... به تازگی چینش واژه های دفترم خبر از اتفاقی تازه می دهند اتفاقی موحش و تیره وش که شاید حکم مرگ ابدیِ خیالِ نونهالم را مُهر کند.. چرا که خیالِ بی رویا به مثابه کودکِ بی دست و پایی است که دمادم روح مادرش را می خراشد.. ...
ادامه مطلب
xa0 "مرگ" دست از زندگی برداشت روی آورد به دفتر من صفحه اول.. چه می دید؟ شعری که دیروز در وصف چشمانت سروده بودم چون از آفتاب نگاهت محروم بود، پژمرد... دفتر ورق خورد صفحه دوم.. غزلی بود که مزرعه گیسوانت را تداعی می کرد اما چون عطر گندم زارت دست در دست باد نهاد و پای در شهر "بی وفایی" گذاشت غزل در زندان جنون محبوس شد "مرگ" با دستانی لرزان به صفحه سوم پر کشید آه! این یکی را با خون دل نوشته بودم شعر سپید من، شراب سرخ لبانت را می جست اما بی آن که جرعه ای زان بنوشد، به خشکی گرایید.. "مرگ" تاب ادامه ند...
ادامه مطلب
روزی خواهد رسید که با پای برهنه بر پیکر نیمه جان زخم هایم راه می روم و تلخی لبخندهایم را چون دشنه ای بر قلب هایشان خواهم کاشت ... xa0 ...
ادامه مطلب