
xa0 "مرگ" دست از زندگی برداشت روی آورد به دفتر من صفحه اول.. چه می دید؟ شعری که دیروز در وصف چشمانت سروده بودم چون از آفتاب نگاهت محروم بود، پژمرد... دفتر ورق خورد صفحه دوم.. غزلی بود که مزرعه گیسوانت را تداعی می کرد اما چون عطر گندم زارت دست در دست باد نهاد و پای در شهر "بی وفایی" گذاشت غزل در زندان جنون محبوس شد "مرگ" با دستانی لرزان به صفحه سوم پر کشید آه! این یکی را با خون دل نوشته بودم شعر سپید من، شراب سرخ لبانت را می جست اما بی آن که جرعه ای زان بنوشد، به خشکی گرایید.. "مرگ" تاب ادامه ند...
ادامه مطلب
با خاکستر سیگار خسته ای که پک می زنم ملایمت صدایت را روی آسفالت شهر نقاشی می کنم نامت را در گوش باد نجوا کردم اما باد دل شکسته تر از آن است که تا پشت پنجره اتاقت پرواز کند سر بر شانه خویش می گذارم و در جوهر خودکارم غرق می شوم من در این شهر احساس غریبی می کنم .. به سان مسافری که تنها در پیاده روی نگاهت قدم می زند... xa0 ...
ادامه مطلب
مدتی است دلنوشته هایم را دفن کرده ام پروانه ها را به ضیافت سوگواری شعر فرخواندم و شمع ها را.. برای هر واژه گودالی کندم.. گودالی به عمق سکوت شب و درازای انتظارهایم روا نیست واژه ها که همه عمر دلشان برایت تنگی می کرد بعد از مرگ هم در تنگنا باشند xa0 ...
ادامه مطلب